|
شعر روزی به قصد دانستن جای تو از همه پرسيدم: كجاست؟ زمين گفت: من هم منتظرم، هر چه مي گردم نمي يابم. آسمان گفت:چشمان من چنان بر زمين دوخته است، تا اگر آمد چكه چكه بسرايمش. دريا گفت: هر روز به چشمان آسمان خيره ام، تا اگر آمد موج موج خبر آمدنش فرياد كنم. درخت گفت: قد مي كشم تا اگر آمد، برگ برگ راه آمدنش مهيا سازم. و من به خود گفتم: كجاست؟ همه منتظرند، پس من هم مي نويسم تا اگر آمد، +نوشته شده در سه شنبه 1386/01/14ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط :عباس.ش |
|
منوي وبلاگ
خاك خورده ها
آرشيو موضوعي
پيوندهاي وبلاگ پيوندهاي روزانه طراح قالب |